داستان کوتاه ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

داستان,داستان های کوتاه,داستان کوتاه فقیر

 

روزی مرد ثروتمندی ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند و قدر موقعیتش را بداند.

آن ها یک شبانه روز را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد سفرمان چه بود ؟

پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟

پسر پاسخ داد : فکر می کنم !

پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟

پسر کمی اندیشید و سپس گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند .

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !

در پایان حرف های پسر ، پدرش مات و مبهوت او را نظاره می کرد .

پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

 

/ 2 نظر / 58 بازدید
نیلوفر

باد با چراغ خاموش کاري ندارد اگر در سختي هستي , بدان که روشني . . .

حقدوست

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] سلام دوست گرامي. [گل] ضمن تبريک ولادت با سعادت امام زمان(ع) خدمت شما؛[گل] اين پيام، کارت دعوتيست محضر شما عزيز. خوشحال خواهم شد در کلبه خود در خدمت شما باشم. ##چرا امام زمان(علیه‏ السلام) را «قائم» مى‌‌نامند؟## ##در «رجعت»؛ چه کسانی با ظهور امام عصر(عج) به دنیا باز می‌‌گردند؟## ## چرا گنهکاران ثروتمندند؟؟!!## مطمئنا «مطالب متنوع وبلاگ»، که پاسخگوي بسياري سوالات ذهني شماست، مطلوب شما قرار خواهد گرفت. [گل] منتظر حضور و البته «نظرات ارزشمند» شما گرامي هستم.[گل] موفق و منصور باشيد. http://bia2mofid.persianblog.ir [گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل]