مجله پسر پارسی

داستان مرد و فرشته مرگ

نویسنده : erzos | تاریخ : ٢:٥٧ ‎ق.ظ - ۱۳٩۱/۱٢/۱٧

()

یه بنده خدایی نشسته بود، داشت فوتبال تماشا می کرد

که یهو فرشته مرگ اومد پیشش !
فرشته مرگ گفت: الان نوبتت شده  که ببرمت !
بنده خدا با حالتی آشفته گفت: داداش! اگه راه داره بی خیال ما شو،

بذار برا آینده
فرشته مرگ گفت: نه، به هیچ عنوان راه نداره. همه چیز طبق برنامه‌ست. طبق لیستی که به من دادن، الان نوبت شماست
بنده خدا گفت: حداقل بذار یه شربت برات بیارم خستگیت در بره،

 بعد من رو قبض روح کن

فرشته مرگ گفت باشه و بنده خدا رفت تا شربت بیاره...توی شربت چند تا قرص خواب آور انداخت... فرشته مرگ وقتی شربتو خورد، به خواب عمیقی فرو رفت... بنده خدا هم از فرصت استفاده کرد و لیست رو برداشت، اسمش رو پاک کرد و به آخر لیست اضافه کرد و منتظر شد تا فرشته مرگ بیدار شه

فرشته مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی

 خستگیم در رفت ....

به خاطر این لطفت منم فعلاً بی خیالت میشم و میرم از آخر لیست شروع می کنم .


دسته بندی : داستان کوتاه و خواندنی